وقتی توهستی زندگی هست

                                                                  

 ســـــــــاعت ها دیگـــــر بـــرایم معــــــــنا ندارنـــد

مـــــن بـــی تــــــــــو

بـــا ســـــــال نوری لـــحظــه هـــایم را

                              مـــی گـــــــذرانـــــم                                                                           

  هر صبح پلكهايت فصل جديدي از زندگي را ورق ميزنند
به ياد داشته باش سطر اول هميشه اين است:
خدا هميشه با ماست پس بخوانش با لبخند...

نوشته شده در چهارشنبه 28 / 3 / 1393ساعت 11:46 توسط مامان فرشته

این روزها عجیب بوی بچگیمو میدن بویه عید بویه بیتابی برای عیدیهایی که به شوقش میرفتم دید وبازدید چه روزهای شیرینی بود وقتی به شوق یک روز نزدیکی به عید از مدرسه می اومدم خونه ومیدیدم مامانم با ز مشغول تمیز کردنه وسور وساط خریدای عید پهن اتاق پراز شیشه مهمون وآفتابی که از هر طرف پرده پنجه میندازه به خونه شاید تواون لحظه ها رگه ای از امروز تو ذهنم نبود روزیکه ماه مان دوتا هدیه خدا باشم که دوتاشوم واقعا هدیه بودن بدون برنامه ریزی و بدون دعوت خدا آورد مهمون دامنم کرد سالیکه شما رو میزبان بودم حس غریبی داشتم و تو گیرودار تمیزی خونه  که همه جا دیده میشد من شوق تولدی رو داشتم که لحظه لحظه  نزدیکتر میشد صدای قدمهای بهارباصدای نوزادی که  قرار بود اولین ماه تابستون مهمون زندگیم بشه آمیخته شده بود وبهترین موسیقی رو برام ساخته بود موهای بلند مشکیم که نوک شون هنوز رد رنگ رو داشت رو دورم میریختم و بایه پیرهن کوتاه ارغوانی تو خونه ای که فقط تو روز چندساعت مهمونش بودم راه میرفتم وبرای مهمون دلم شعر بهار میخوندم  ومثل یه دختر کوچولو دلم غنج میرفت از اینکه دارم ماه مان میشم وگاهی هم  کنار مبل رو زمین لم میدادمو به خودم ومهمون دلم وعده نزدیکی دیدار رو میدادم  وکل لحظه هامو به تصور ونقاشی چهرهش میگذروندم وبعد باز موهاموکه زیادیش بعضی لحظه ها کلافه م میکرد رو جمع میکردمو وبلند میشدم وبرای مدل خونه واتاق مهمون عزیزم نقشه میکشیدم و اونسال بوی بهار بوی بچگیهام بود بوی لحظه هایی که کنارپنجره های  ایوون خونه با چشمهام مامانمو دنبال میکردم که حسابی مشغوله وگاهی هم با بابا حسین تو حیاط چیزی رو میشستن ومن با شکلاتهای عید که هرسال تا خرداد تو کمد مامان مهمون بودن دهنم رو شیرین میکردم چه لذتی داشت  اون شکلاتها که حتی بعداز عید اگه بازم میخریدن بوی اونها رو نمیداد اسفند88 جزء اون اسفندهایی بود که تو بچگیهام گذروندم همون دلشوره های شیرین عید ونوشتن مشقها وپیک  مدرسه که معمولا تا شب 29 تموم میشد تا عید رو بدون دلهره فقط خوش بگذرونم ودرد انگشتهایی که بعد ازبی وقفه نوشتنشون  از صبح تا عصر حس میکردم ولی اینبار این درد تو انگشتهام نبود وفقط شوقش بود که شبیه بود اونسال مدام باخودم میگفتم من توانایی مادری دارم ؟من میتونم برای کوچولوی دوست داشتنیم ماه مان خوبی باشم ؟وبعد لگدی از این مهمون بود که من رو به خنده وامیداشت وخودش دلم رو گرم میکرد. امروز درست 5 سال ازاون روزها میگذره ومن بازم دارم حس میکنم بوی عید بچگیها رو بوی  حضور یک مهمون تو دلم رو وحضور یه دختر کوچولو که برای من حضورش تقدس داره برام فرستاده شده از طرف خدایی که همیشه کنارمه و تا به این سن که برسم نذاشته آرزویی از آرزوهام رنگ غبار ونرسیدن به خودش بگیره امسال خدا همه هدیه هاشو یک جا فرستاده تو دامنم با مهمون شدن یه دختر کوچولو که از همین حالا نازو غمزه شو حس میکنم خدا منت گذاشته رو سرم ومن رو مادر یه خانم گلی کرد که حضورش باعث  نشاط خونمون شده خونه ای که باصدای  خنده های تو شادبود وبا آرامش آجی گل داره رنگ میگیره خونه ا ی که حالا باباعلی حس مردونگی رو بیشتر با کارها وبا مراقبت ها وبا حساس بودنش به این خانم گل برام دلنشین کرده مامان بزرگم خدا بیامرز میگفت مرد تا صاحب دختر نشه مرد نمیشه مردرو دختره که یه مرد زندگی میکنه همیشه با خودم میگفتم چه حرفی بوده ننه نفیسه گفته علی که همیشه مرد بود ومردونگیش همیشه زندگیمون رو آروم کرده وهمیشه بابا بوده برای کارن ولی امروز دیگه لمس میکنم معنی حرف ننه جون رو درک کردم رمز حرفش رو که واقعا مرد بادخترشه که مرد میشه حواست هست باباعلی چقدر به زندگی حساس تر شده به من وشما وچقدر شیرینه این لحظه ها و این مهمونیهای چهار نفره  وازخود گذ شتگیهای باباعلی که لذتش رو این روزها تو عمق چشمهام میشه براحتی دید مهمونیهایی که وقتی تو خلوتم میخوام با دختر ملوس مامان دوتاییش کنم با حضور شما وددی وبهم خوردن خلوت مادر دختری بهم میریزه وشماهم شروع به شعر خوندنو ونازکشیدن آجی جون میکنید کارن عزیزم یه روزی از روزها وقتی تو بیمارستان لپتو چسبوندن به صورتم بدنم گرم شدوباخودم گفتم محاله کسی رو اندازه این کوچولوی دوست داشتنی دوست داشته باشم ولی امروز دارم اعتراف میکنم که تو وآبجی جون برام یکی هستید وهیچ فرقی برام ندارید شاید لحظه ای حس گناه به تو دارم که مبادا شلوغی این روزها باعث بشه ازت غافل بشم ولی باز میبینم که وقتی درگیر مسائل زندگیم این شماها هستید که گوشه گوشه قلبم دارید خودنمائی میکنید واین همون خوشبختی ایه که هرزن آرزو داره که داشته باشه این روزها پراز حس تشکر وقدردانیم از خدایه خودم از معبود مهربونم که همیشه لطفش برای من لایتناهی بوده خدایی که  تو لحظه لحظه زندگی من وجود داره وحسش جاری در وجودمه و همیشه با هدیه های به موقع من رو از رخوت وسختی بیرون کرده ودستم روگرفته و به سمت نورو روونه م کرده امروز وقتی که دارم این نامه رو برات مینویسم با تمام وجودم سپاسگذارشم بخاطر باباعلی به خاطر تو وبخاطر دختر نازم که آرزویه همیشگیم بوده داشتن یه دختر ازجنس  یاس وبه ظرافت گلبرگ و همه اینها برای من یعنی خوشبختی. 

نوشته شده در يکشنبه 24 / 12 / 1393ساعت 8:36 توسط مامان فرشته |

 

تولد: تکرار امیدواری خداوندی است

به انسان

 

ملیحه جان دوست مهربون وخوبم 

مامان رضا جونی ویگانه زهرای عزیز

 

 یادآوری این تکرار بر شما وهمسر

 

محترمتون مبارک باد.

 

((قدم نورسیده مبارک))

نوشته شده در سه شنبه 4 / 9 / 1393ساعت 11:37 توسط مامان فرشته |

 

 

اینجا من کار کامپیوتری داشتم ومحو کارهام بودم شماهم که دلت میخواست باهات بازی کنم اومدی گوشیمو دستم دادی ومیگی بیا ازمن عکس بگیر برایه اولین بار خوب نشستی ومنم عکس گرفتم کیف کردم.

 

 

 

ماه رمضونی شب که افطار مهمونی داشتیم  وصبح میخواستم قابلمه رو ببرم بذارم سرجاش که رفتم  آشپزخونه که کارهامو تموم کنم اومدم دیدم  خودتو این شکلی کردی وتو قابلمه نشستی وبه منم میگی مامان میخوام غذا بپزم بهم وسایل بده تا من حرکتی کنم رفتی از یخچال هویچ وکاهو برداشتی آوردی و گرفتی دستت ومیگی مامان حالا ازم عکس بگیر بعدا غذابپیزم  کلی خندیدم تا این عکسهارو ازت گرفتم ژست همه عکسهارم خودت دادی.

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 13 / 6 / 1393ساعت 15:39 توسط مامان فرشته |

آقا جان هرروز باشوق دیدارت چشمهایمان را بازمیکنیم وهرشب با شوق حضورت در این دنیای مادی چشمهایمان را میبندیم آقا جان انتظار حس غریبیست که داشتنش وجود آدمی را سرشاراز امید وبی تابی میکند ولی آقای من دیگراین امید را به گل بنشان وبا حضورت دلهای غمگینمان را شاد کن برای حضورت هرروز باید دعای فرج بخوانم تا بیتابیم کم شود ولی آقا همه این دلهای بیتاب فقط خودت را میخواهند بیا یادگار زهرا بیا ای گل نرگس بیاو مارا ازانتظار نجات بده.

نوشته شده در پنجشنبه 6 / 6 / 1393ساعت 11:41 توسط مامان فرشته |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد